شبی در شهرهای دور, دختری با وسوسه منتظر بود

سینه هایش در حسرت نوازش بیدار بود. داستان هوس زنده شد. او میدانست که شبی فراموشنشدنی نزدیک است

هر نفسش داستانی بود از شهوت. اندامی داغ برای دیدار

او میخواست تا آخرین نفس. تنش لبریز بود از میل

لبخندش دعوت میکرد

هر نگاه آتشی افروخت

فانتزیهای داغ در آن شب

و آن دختر به اوج رسید در جنون عشق

زمان ایستاد

و او بیخبر بود از هر چیز دیگر

شهوتش فزاینده بود

و هر دم بیشتر میخواست

اندامی که برای کام آفریده شده بود

سرنوشت او نقطه عطفی در فانتزیهای ممنوع

هر تصویر داستانی میگفت

میل و هوس درهم آمیختند

و او غرق شد در حس بی نظیر

هر نفس آغازی نو بود

در ماشین هوس اوج گرفت

و حکایت تا صبح ادامه یافت
